اولين حموم رفتن داداشيها با هم
سلام بر گل پسريهاي عزيزم اين روزها حسابي سرم باهاتون گرمه و به هيچ كاري نميرسم مخصوصا اينكه اميرحسين بلا رو بايد هر روز ببرم پارك و يه وقتايي هم كه حوصله ندارم از سر اجبار بايد برم ديگه .يه وفتايي اينقدر دست و پامو ميبندين كه كل روز روز نميتونم خونه رو مرتب كنم شب كه ميخوابين ديگه جوني برام نميمونه تميز كنم فكرش كن يه مهمون هم سر زده بياد چه افتضاحي ميشه حالا ناهار خوردن و بگم كه تازه ساعت 4 هميشه ناهارم حاضر ميشه و فكر كنيد چقدر داغونم بابايي هم تا مياد تهران بايد سري برگرده بندرعباس اينم شد زندگي بخدا هرچي هم بهش ميگم بزار ما هم بيايم اونجا زندگي كنيم اينجور نميشه قبول نميكنه خوووووولاصه اينكه واكسن 4 ماهگي ارميا رو زديم بيچاره بچه ا...
نویسنده :
مامان ستاره
12:25











